عبدالله مستوفى
137
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
خود را دادند . در اين ضمن ترن حامل شاه و ملتزمين رسيد . طورى انگاره گرفته بودند كه اطاق شاه در قطار راهآهن ، جلو امپراطور ايستاد . شاه پياده شد ، بعد از به عمل آوردن تشريفات لازم و سركشى بگارد افتخار ، با امپراطور در يك كالسكه نشست . در اين مسافرت حسنعلى ميرزا نصرت السلطنه پسر شاه و حسينعلى ميرزا اعتضاد السلطنه پسر محمد على ميرزا وليعهد و حشمت الدوله پسر شعاع السلطنه هم همراه بودند . قبلا صورتى تنظيم و معين شده بود كه هركس بايد با كى همكالسكه باشد . من زودتر بيرون آمدم ، جلو پله ايستاده بعد از چند كالسكهء اول كه متعلق بشاه و شاهزادگان و رجال و تكليفشان معين بود ، ما بقى را چهار تا چهار تا از روى صورت جور و بكالسكهها هدايت كردم . در ضمن از وجود مهديخان نصير السلطنه پسر حاجى محتشم السلطنه هم كه در مسكو تحصيل ميكرد و بطور حاشيه براى ديدار پدرش ملتزم اردو شده بود استفاده كرده ، او را هم بكمك خود گرفتم . كلنل چرنوزوبف « 1 » كه وقتى رئيس قزاق طهران بوده و فارسى ميدانست ، نيز حاضر بود و او هم كمك ميكرد . چند نفر خارج از عدهء معرفى شده هم آمده بودند . با اينكه مقام پارهاى از آنها نسبة بلندتر بود ، بىجا ماندند . زيرا براى آنها كالسكهء دربارى نياورده بودند ، ما هم كالسكهء خودمان را داشتيم ، آنها را به نصير السلطنه كه خود نيز يكى از آنها بود سپردم تا با درشكهء كرايه آنها را بقصر برساند . وقتى بقصر آمديم ، شاه ملتزمين خود را بامپراطور معرفى كرده بديدن امپراطريس رفته بود . ملتزمين با لباسهاى رسمى در تالار روبروى در شوند . قصر ايستاده بودند كه شاه و امپراطريس بيايند و ملتزمين بامپراطريس هم معرفى مدخل كاكاهاى كذائى هم دم در ورود سرهاى تاجور ايستاده بودند . قبل از معرفى ملتزمين بامپراطريس من نظرى بملتزمين انداختم ، يكى از آنها را كه فعلا مرحوم شده و باحترام فرزندانش از بردن اسم او خوددارى ميكنم ، ديدم با سردارى مشكى يخه عربى ، عصائى بدست دارد و با تبختر تمام ايستاده و اين مخالف تمام قوانين تشريفاتى است . از ملتزمين كمتر كسى متوجه اين نكات است و اگر هم متوجه باشند ، مداخله در اين امور را تكليف خود نميدانند . چون ميدانستم كه اين جوان مغرور كه بالاخره به تير غيب گرفتار شد ، جز از عين الدوله ، از هيچكس حرفشنوى ندارد ، چشمبچشم عين الدوله دوختم ، همين كه او متوجه من شد ، نظرم را به سمت اين جوان ازخودراضى چرخاندم . يكى دوبار اين كار را تكرار كردم ، شاهزاده متوجه شد و بجانب امتداد نظر من نظر انداخته ، خدا پدرش را بيامرزد كه مقصود مرا درك كرد و با عبوس تندى بجانب او متوجه شده ، با حركت دادن موهاى سبيل ، اشارهاى نمود . مؤمن تاب نياورده جاخالى كرد . من نفس راحتى كشيدم كه شكر خدا را اين بىترتيبى از بين رفت و اگر انشاء اللّه تا آخر مجلس همينطور بگذرد ، مضمون تازهاى بدست اروپائيها نخواهد افتاد . دربارى بايد خيلى تربيت شده و نجابت قلب داشته باشد ، اگر از مزاياى تربيتى
--> ( 1 ) - Tchernozobof